حكيم زجاجى
265
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
يكى را از آن خونيان يافتند * چو بسيار هر جاى بشتافتند بدانديش فرزند حجاج بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود 75 بكشتند او را غلامان مير * به تيغ و به نيزه ، به گرز و به تير وز آنجا غلامان خاص وليد * برفتند تازان به گور يزيد ورا بركشيدند از خاك ، خشك * همىآمد از قالبش بوى مشك ببردند ، چون فتنه انگيختند * نگونش ز دارى درآويختند فرستاد مروان به زندان درون * كه آرند از آنجا يكى را برون 80 كه تا بازپرسد ز كار حكم * كه چون كشته شد اندر آن درد و غم دو تن را ببردند نزديك مير * كه بودند پردانش و بىنظير يكى زآن دو بد بو محمد به نام * كه از نسل سفيان « 1 » بد آن خويشكام دوم بود عبد اللّه بن يزيد * كه بابش معاويه « 2 » آمد پديد چو رفتند نزديك مروان خام * بكردند بر وى به ميرى سلام 85 بدان هر دو تن داد مروان جواب * كه نتوان سخن گفت الا صواب شما را بخواندم بدين كار من * بدان خواندهام اندر اين كار من كه تا بازپرسم ز احوال كار * كه چون كشته گشتند آن هر دو يار « 3 » حكم را كه كشت ، آن دگر را كه بست * چه گفتند آن هر دو بنماى دست به دو بو محمد چنين گفت باز * كه اى مهربان مير سر بر فراز 90 چو آمد ز تو سوى زندان خبر * كه گشت از تو آن قوم زير و زبر بريدند آن هر دو از جان اميد * به لرزه فتادند مانند بيد حكم با برادر چنين گفت باز * كه شد چنگ اقبال هر دوز ساز بخواهند ما را در اين بند كشت * چو ديدند آن روزگار درشت خلافت پس از ما به مروان رسيد * سر امتش « 4 » تا به كيوان رسيد 95 گرفتند ما را بدين بر گواه * بگفتند شعرى به رسم و به راه نبشتيم ، اينك به دست من است * چو خورشيد بر آسمان روشن است فروخواند بر جاى نه بيت بود * شنيدند مردان كارآزمود
--> ( 1 ) سفين ( 2 ) عبد اللّه بن يزيد بن معاويه ( 3 ) تن ( 4 ) سر را تنش